خرید بک لینک
میتونست حق طرفت باشه و میتونستی دوستی داشته باشی و سرت میتونست سبک باشه و افکارت میتونست کشنده نباشه و چشمات بازِ باز باشن به جای نیمه بتز و تمام شبانه روز خودتو نکشی . ولی چنین نیست ...و چنان است . حقمو خوردن ، پایمال کردن، بهم اهمیت ندادن، طرف ناحقو گرفتن ، من شاشیدم توی جمهوری اسلامی ولی شاشیدن من کافی نیست ، من بهترین کاری که میتونم بکنم اینه که دهنمو در میادین ببندم تا زندان نرم و بتونم از ایران برم.

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

اوضاع که به گند کشیده بشه، سنگ بنای یه چیزی از اول غلط بنا نهاده بشه ، دیگه دومینووار ، کیر زده میشه توی سنگای بعدی ، آجریای بعدی سُست و به دردنخور و پر از استرس و تهوع و لوب چپ پیشونی من پر از حرف و گفتار و کصشر و عصبانیت و طغیان. من ؟ من کی هستم؟ پر از طمع هستم . پر از جاه طلبی ، پر از حرص بابت نرسیدن . پر از عصبانیت. پر از خواستن، پر از ولع، پر از طمع . و کنترل اوضاع از دستم خارج شده تا حد زیادی باید رها کنم .

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

قبلا که اینترنت نبود ،‌ اگر سکس‌میکردی خارج از چارچوب ازدواج، حکمت اعدام بود ، اینترنت و رسانه خیلی از مردمو ، مخصوصا جماعت آخوند و حکومتی و انقلابی رو ، " آدم " کرد . این " آدم شدن " لزوما بخاطر بینش و کسب اطلاعات و شعور نیست ، بلکه بیشترش از ترسه ، ترس از اینکه یه گهی بخورن و رسانه ای بشه . قبلا یعنی تا همین اوایل دهه هشتاد شمسی ، اینترنت اکثر ملت نداشتن و اطلاعاتاشون مختصر میشد به روزنامه و مجله و پرس و جو از همسایه و مدرسه و تی وی و رادیو ، و از

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

چنان هاله ای از غم و حماقت مرا در برگرفت ، که دوست داشتم تنها چشم هایم را ببندم ، سنگ قبر گرانیتی بگذارم بر چند مثقال آرزوی باقی مانده . بپذیرم رنجم را از بیخ، آرام بگیرم برای همیشه ، کاری نکنم و چیزی نگویم ، جایی نروم و حرفی نزنم.

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

به هیچ وجه اتهامات افرادی که توی دی ماه دستگیر شدن و الان میخوان اعدام بشن ، یا اعدام شدن، رو قبول ندارم ، همیشه حق رو به کشته شده ها و اعدامی ها میدم دلیلشم اینه که از نزدیک‌ ناعدالتی و دروغگویی و پستی و خارکصگی این سیستم وقیح رو درک کردم و چشیدم. همچنین آدمایی که توی دی ماه کُشته شدن به دست جمهوری اسلامی، حق رو کاملا به اونا میدم و میدونم به ناحق کشته شدن و هیچ اهمیتی نداره توی صداسیما چقدر زر زر کنن که اینا مامور آتیش زدن، اینا مامور کشتن.

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

آیا جمهوری اسلامی ، به جز حق خوری ، کودک کُشی ، اعدام بچه های زیر ۱۸ سال ، گُه خوری ، تبلیغات منفی علیه آزادی و دموکراسی ، ترویج خارکصگی و دروغگویی، قطعی برق ، حجاب اجباری ، قطعی آب، قطعی گاز ، اعدام و اعدام و اعدام ، دیکتاتوری، پاسپورت بی ارزش ، تورم و گرونی و تحریم ، سانسور، فیلتر ، دروغگویی و دروغگویی و دروغگویی ، دستاورد دیگه ای هم داشته؟

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

2018 یا 2019 بود، زمانی که سریال Baby تازه اومده بود بیرون ، من یادم نیست دقیقا ، ولی حدس میزنم مثل اغلب اوقات با یه ادیت از کرکتر Niccolo مواجه شدم و خب مثل خیلیای دیگه با قیافه ی لرنزو زورزلو حال کردم و سریال baby رو دانلود کردم و یه قسمتشم دیدم که به نظرم کصشر بود سریالش ، حتی یادم نیست یه قسمتشو کامل دیدم یا نه ، ولی یادمه ارتباط نگرفتم ، شایدم سریال خوبی بود و من بهش فرصت ندادم ، نمیدونم . حدود سه سال بعد سریال prisma اومد بیرون ، من خب قیافه ی این

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

خیلی افسرده ام متاسفانه . همه ش چیزای منفی فکر میکنم . فکر میکنم قیافه م طخمیه و این منو خیلی آزار میده . اصلا ناامید شدم و یه حس بدی بهم غلبه کرده. روانپزشکم رفتم داروهم گرفتم ولی داروها خلقمو شاد نکرد و بالا نبرد و فقط باعث کسلی بیشتر و یبوست شد و قطعشون کردم بعد از یک هفته ، و الان ساعت دو و نیم شبه و دوباره افکار منفی به مغزم هجوم آورده ، دلیل افکار منفیمم خودم خوب میدونم،‌اینه که کل زندگیم هیچ وقت زحمت نکشیدم ارتباطات خوبی بسازم و منزوی موندم و خودمو

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

پست قبلیمو خودم حذف نکردم، بلاگفا حذف کرده . این وضعیت تاسف برانگیزه.

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

یه پست‌گذاشتم و چوب توی کونِ بعضیا رفت و وبلاگم از فهرست موضوعی بَن شده مثل یادداشت های الف ۱ و ۲ ، یادداشت های الف ۳ که کلا بسته شد . اینم از یادداشت های الف ۴ ، حرف حق و حقیقت امیدوارم اسید بشه بره تو کونِ تمامِ ظالما و کصکشا و حق خورا و حروم خورا و دروغگوها و اعدام کنندگان . حرفی نیست ، مطمئن نیستم یادداشت های الف ۵ ای درکار باشه . شایدم بزنم . ولی فکر نمیکنم این فضا ارزششو داشته باشه و من‌ باید تریبون جدیدی برای خودم پیدا کنم؛ که تنبلی نذاشته فعلا

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: سه شنبه 27 مرداد 1405 ساعت: 6:20

اگه جایی هستی و از بودن تو اونجا ناراضی ای ، مثل شرکتی که توش کار میکنی، یا سیستمی که جزئی ازشی ، اگه حس میکنی همه با تو فرق دارن، یا تو با هَمه فرق داری ، و ارتباط نمیگیری، بودن و برچسب اون شرکت برات مثل شکنجه و زجره ،هرروز صبح که بیدار میشی حس میکنی باید یه وزنه ی ۱۰۰ کیلویی که به پات زنجیر کردن رو با خودت حمل کنی تا به اونجا برسی . و به نظر میرسه بقیه با این قضیه خوب دارن کنار میان، از اون شرکت یا سیستم لذت میبرن، یا حداقل تظاهر میکنن که لذت میبرن و

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 18:39

روزای آخر دیگه همه چیز از کنترل خارج شده بود، درد شقیقه هاش کم نمیشدن، قلبش همیشه تند می زد حتی وقتایی که اسکرین روبه روشو خط خطی میکرد، وقتی راه می رفت حس میکرد معده ش درد میگیره، اسیدو قورت می داد، باید گردنشو بالا میگرفت تا قرص تقویتی ای که قورت داده بره پایین و بالا نیارتش . دیگه دوستی براش نمونده بود، انتخاب خودش بود، عاقبت چشم پوشی نکردن و خر نبودن، تنهاییه . هیچ کدوم از ایده هاش جواب نداده بود ، نتونسته بود بره، پولاشو خرج ولگردی هایِ کوتاه مدت

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 18:39

حس بدیه فکر کنی اختلال دوقطبی داری ، یا اختلال مرزی . امروز بلیت یه شهر مرزیو از علی بابا خریدم، برای فردا، و لوازمم جمع کردم . میخواستم هتلم رزرو کنم، ولی چون مطمئن نبودم که سروقت برسم سر بلیتم، واس همین گفتم هتلو توی راه رزرو میکنم . بعدش کُلی سرچ کردم، که توی اون چند روز ، کجا رو ببینم . کجاها برم . و حتی به دو سه تا از دوستامم گفتم که دارم میرَم :) امروز درگیری لفظی توی خیابون برام پیش اومد، دعوا کردم .

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 18:39

وقتی شونه هاشو تکون دادم، نگاهشو از آجرای شکسته ی قدیمی ساختمونای کُهنه ی اکباتان نگرفت، انگار مترسکیو تکون میدادی که تمام این سالها برای کشیدن مونالیزاهای خودش، از همه چیز زده بود، ولی تابلوهاشو هیچ گالری ای قبول نکرده بود . حالا با چشمای یخ زده ی درشتش، نگاهش خیره شده روی آپارتمان کوچیکش ، که یه بدبختِ جدید منتها با یکم پول بیشتر از اون، داره لوازماشو توش می چینه، آیا اونم میخواد به جای ماشین خریدن، رنگ و بوم و قلم بخره ؟ و غرفه اجاره کُنه؟ آخه از

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 18:39

من به صورت ذاتی و ارثی ، افسرده نیستم، اینو قبلنم گفتم. اینجوری نبوده که مثل اینستاگرام، یا این فیلمای انتزاعی ، بهم کادوی تولد ماشین و خونه بدن، و من هنوز غمگین باشم . اتفاقا ظرفیت خوشحال شدن با یه چیز کوچیک هم دارم . به شرطی که بدونم اون چیز کوچیک پایداره ، و قراره همینجوری روش بیاد و نجاتم بده . به این موضوع خیلی فکر کردم ، علت غم و افسردگی مَن همه ش برمیگرده به " پول " قبل از اینکه وارد بزرگسالی بشم و بفهمم بی پولم، اوقات خیلی خوشیو داشتم .

برچسب: نویسنده: حامد حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1402 ساعت: 18:39

صفحه بندی