روزای آخر دیگه همه چیز از کنترل خارج شده بود، درد شقیقه هاش کم نمیشدن، قلبش همیشه تند می زد حتی وقتایی که اسکرین روبه روشو خط خطی میکرد، وقتی راه می رفت حس میکرد معده ش درد میگیره، اسیدو قورت می داد، باید گردنشو بالا میگرفت تا قرص تقویتی ای که قورت داده بره پایین و بالا نیارتش . دیگه دوستی براش نمونده بود، انتخاب خودش بود، عاقبت چشم پوشی نکردن و خر نبودن، تنهاییه . هیچ کدوم از ایده هاش جواب نداده بود ، نتونسته بود بره، پولاشو خرج ولگردی هایِ کوتاه مدت
برچسب:
نویسنده: حامد حیدریان
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 18:39