وقتی شونه هاشو تکون دادم، نگاهشو از آجرای شکسته ی قدیمی ساختمونای کُهنه ی اکباتان نگرفت، انگار مترسکیو تکون میدادی که تمام این سالها برای کشیدن مونالیزاهای خودش، از همه چیز زده بود، ولی تابلوهاشو هیچ گالری ای قبول نکرده بود . حالا با چشمای یخ زده ی درشتش، نگاهش خیره شده روی آپارتمان کوچیکش ، که یه بدبختِ جدید منتها با یکم پول بیشتر از اون، داره لوازماشو توش می چینه، آیا اونم میخواد به جای ماشین خریدن، رنگ و بوم و قلم بخره ؟ و غرفه اجاره کُنه؟ آخه از
برچسب:
نویسنده: حامد حیدریان
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 18:39