تو منو یاد وقتایی میندازی که ۱۲ سالم بود و هر شب با خدا صحبت میکردم و ازش میخواستم تا هیژده سالگی منو به ناف نیویورک منتقل کُنه ، یا بذار دوازده رو نصف کنیم و بریم به شیش سالگی وقتی که به ماه نگاه میکردم و چشمامو می بستم و ازش میخواستم وقتی چشمامو باز کنم، روی کُره ی ماه باشم، ولی وقتی پلکامو از رو هم برمیداشتم، چیزی جز تاریکی و سکوت و رکودِ خیابونِ جلویی نمی دیدم، گاهی اوقات حتی لامپِ پشت هیچ پنجره ای روشن نبود .
برچسب:
نویسنده: حامد حیدریان
تاريخ: دوشنبه
27 شهريور
1402 ساعت: 18:39